ღ❤ღ بــــــــرای تــــــو ღ❤ღ
ایــــن جـــا بـــه جــز دوریـــه تــــو چـیــزی بــــه مــن نــزدیــک نــیـــســت
کسانی که مدعی اند همه چیز را می دانند و همه چیز را می توانند درست کنند، سرانجام به این نتیجه می رسند که همه را باید کُشت ! " آلبر کامو " ............................................. دیگــــه خستـــم از ایــن تقدیـــر چـــــه احساســـــه بــــــدی دارم چـــــه آشوبـــــی به پا کــــردی کـــــه شــب تا صبـــح بیــــدارم پس شاخههای یاس و مریم فرق دارند آری! اگر بسیار اگر کم فرق دارند شادم تصور میکنی وقتی ندانی لبخندهای شادی و غم فرق دارند برعکس میگردم طواف خانهات را دیوانهها آدم به آدم فرق دارند من با یقین کافر، جهان با شک مسلمان با این حساب اهل جهنم فرق دارند بر من به چشم کشتة عشقت نظر کن پروانههای مرده با هم فرق دارند "فاضل نظری" فقـط تــــو میتونـــی کاری کنـــی کـــه دلـــم از این همه حسرت جدا شـــه به تنهاییـــت قســم تنهـــای تنهــــام اگـــه دستـــم تـــــو دســـت تـــــو نباشـــه ................................................................ امشب شب آرزوهاست امشب هر چی از خدا می خوای رو به زبون بیار ، بی پرده ، بی ریا می گن امشب خدا آرزوهای بنده هاشو گوش میده و شب قدر تقدیر و سرنوشت یک سالمون رقم میخوره پس حواسمون باشه که از خدا چیزای خوب خوب بخوایم "آرزویی کن ، شایـــد بزرگترین آرزوی تـــو،کوچکترین معجزه ی خـــدا باشد" و در آخر دعا میکنم که ایشالله هم خودم و هم، همه به هر آنچه که به صلاحشون هست برسن . . . تو چی می فهمی از قلبی که آشوبه یه وقتایی خیانت کردنم خوبـــــــه باید جای کسی که رفته رو پُر کرد که از عشقت پُره ، غرقِ تنفر کرد نمی دونم به اینم زندگی می گن به حالی که بهِش دیوونگی می گن می فهمی داری این حرفو به کی می گی ؟ تو می فهمی به یه دیوونه چی می گی ؟ چه جوری کم کنم از بارِ این سختی بمون پیشش اگه اینقدر خوشبختی . . . "نرگس جعفری" ای آسمــان . . . بر منزل از یاد رفته ام ببار امشب ببار شاید اشک تو مرا غسل دهد و پاک سازد شاید بارانــت نقطه چینی شود تا به او برســم تعریف زندگی عوض شده است تا گریــه نکنم ، نوازشم نمـی کننــد تا قصـد رفتن نداشتـه باشم ، نمی گویند بمــان تا بیمار نشوم ، گل برایم نمی آورنــد تا کودک هستم باید همــه را دوست بدارم و وقتـی بزرگ شـدم ، دوست داشتن را برایــم جـــرم می کننــد تا نـروم ، قـدرم را نمـی داننــد و تا نمیــرم ، نمـی بخشنــم . . . . . . ای آسمــان ببـــار تا هر کس به اندازه ی پیاله اش پــاک شــود ای چـتــر فــروش ، چـتــرهایـت مال خــودت امشــب می خـواهم خیــس شــوم پاک شــوم تا شاید محـو شوم و از پلکان آبــی به ســوی او بـروم پــروردگــارا عاشقـــت هستــــم مـــــــرا دوســـت بـــــــدار . . . بگذار زمــان روی زمين بند نباشـــــد حافظ پی اعطای سمرقند نباشـــــد بگذاركه ابليس دراين معركه يک بار مطــرود ز درگـــــاه خداوند نبــاشـــــد بگذار گنــــاه هـــوس آدم و حــــــوّا بر گردن آن سيب كه چيدند نباشــــد مجنون به بيابان زد و ليلا . . . ولی ای كاش اين قصـــه همــــان قصه كه گفتند نباشـــــد ای كاش عذاب نرسيــــدن به نگاهـــت آن وعده ی ناديـــــده كـه دادند نباشــــد يک بار تـــو درقصــه ی پرپيـــچ و خــم ما آن كس كه مسافــر شـد و دل كنــد نباشـــد آشوب ، همان حس غريبي ست كه دارم وقتـــی كه بــه لب های تو لبخند نباشــــد درتک تک رگهای تنم عشق تو جاريست در تک تک رگــــهای تـــو هر چند نباشــــد من می روم و هيچ مهم نيست كه يک عمر . . . زنجـــــير نگـــاه تـــــو كـــــه پابند نباشــــد . . . وقتی كه قرار است كنار تو نباشم بگذار زمـــان روی زمين بند نباشــــد . . . "رویا باقــری" فصل فصل زندگی را جستــــــجو کردم ! ابـــــر بسیار دیدم . . . . اما هیـــــچ بارانـــــی مثل تو ؛ مرا به دریا نبـــــرد ! نیستـــی ببینی ، شب عاشقـــونس بــوی تـــو داره ، پر از بهــونـس نیستـــی برنجی از غربت مـــن از گریــــه ها که تمــوم نمی شن لحظـــه گرفتس ، پنجره ماتــــه خونه اسیر خاطــره هاتـــه نیستـــی صــدا نیست که پـر بگیــرم برات بخونـــم ، برات بمیـــرم وقتی تـــو بودی خاطره دلخــــواه دغدغه بی رنــگ ، دلهــــره کــوتـاه نه وحشــت از شب نه ترســی از راه همیشــه لبخند رو صورت مــاه نیستـــی بخندی عوض شه غربـــت قصـــه بخنده ، رد شه مصیبت نیستـــی که گل نیست ، نیستـــی که ســرده نیستـــی که دیـــره ، نیستـــی که درده "مسعود امامی" من پیر شدم ، دیــر رسیدی ، خبری نیست مانند من آسیــمه سر و دربـدری نیست
بســـیـار برای تـو نـوشـتـم غـم خـود را
حالا که دری هست مرا بال و پری نیست حـالا کـه مـقـــدر شــده آرام بگـیـــــرم
سیـــلاب مرا بـرده و از مـن اثری نیست بگـذار که درها هـمگـی بسـته بـمانـنـد
وقتی که نگاهی نگران پشت دری نیست وقتی که بهـار آمد و او را ثمــــری نیست در شهر به جز مــرگ متـاع دگری نیست "ناصــر حامــدی" میان طواف خانه ات جایی که من بودم و تو بودی و یک دنیا سکــوت چه ناشیانه دل باختم جایی میان صفا و مروه ات دل سپردم به یک نگاه دویــدم و نرسیــدم مرا به خود خواندی تا اینگونه پایبندم کنی؟ نمی دانـــم شاید هم شرط مهمان نوازی ات این بود من عاشق شدم ، دل دادم جایی که سنگ می زنند شیطان را تا براندش از خـود نگاهم شیطان شد و در پی لیلی دویـد که مجنون وار مجنونم کــرد شیریــن شد و چون فرهــاد که نه بیستـون تمام باورهایم را به تیشه ی عشـق کندم طــواف می کنم اینـبار ضریح نگاهی را که در طواف عشق اینگــونه "عـاشـقـــــم کـــرد" از اینجا میروم روزی تو می مانی و فصلی زرد بگو با این خزان آرزوهایم چه خواهی کرد؟ از این جا می روم ، شاید همین امروز یا فردا
تو خواهی ماند تنها در حصار خشت هایی سرد از اینجا می روم تا شهر فرداهای نا معلوم
که آنجا سرنوشتم هر چه پیش آورد ، پیش آورد از اینجا می روم اینجا کسی آیینه باور نیست که دارد آسمانش سنگ میبارد ، زمینش گرد دریغا دیر خیلی دیر ، خیلی دیر فهمیدم که من چندی ست هستم از مدار اعتنایت طـــرد در آن آغاز بعد از مـــن ، در این پایان بعد از تـــو که خواهی دید خیلی فرق دارد ، مرد با نامرد تو را در خوابهایم بعد از این ، دیگر نخواهم دید تو را با آب ها آیینه ها ، معنا نخواهم کــرد "محمد سلمانــی" به جـــز حضور ِ تــــــو . . . هیـــچ چیز ِ این جهـــان ِ بی کرانــــه را جدی نگرفتــــه ام ! حتــــی عشق را . . . ! "حسین پناهی" به یک پلک تو میبخشم تمام روز و شبهـــا را که تسکین میدهد چشمت غم جانسوز تبـــها را بخوان ! با لهجه ات حسی عجیب و مشترک دارم فضا را یک نفس پر کن به هم نگذار لبــها را به دست آور دل من را چه کارت با دل مردم ؟! تو واجب را به جا آور رها کن مستحب ها را دلیل دلخوشی هایم ! چه بغرنج است دنیایم ! چرا باید چنین باشد . . . نمیفهمم سببـــها را بیا اینبار شعرم را به آداب تو میـــگویم که دارم یاد میگیرم زبان با ادبهــــا را غروب ِ سرد بعد از تو چه دلگیر است ای عابر برای هر قدم یک دم نگاهی کن عقبـــها را "نجمــه زارع" دردی عظیم دردی ست،با خویشتن نشستن در خویشتن شکستن وقتی به
کوچه باغ،می برد بوی دلکش ریحان را بر بالهای خسته خود باد گویی که بوی زلف تو می داد وقتی که گام سحر ربای تو وز پله های
وهم سحرگاهی،گرم فرار بود در چشمهای من،ابر بهار بود برگـــــرد در این غروب سخت پر از درد محبوب من به بدرقه من،برگــــرد هرگز دوباره،بازنخواهی گشت و من تمام شب این کوچه
باغ دهکده را با گامهای خسته طوافی دوباره خواهم کرد و شکوه تو
را تا صبح تا طلوع سحر با ستاره خواهم کرد وقتی سکوت دهکده را،برگشت گله های هیاهوگر آشفته می کند وقتی که روی کوه،خورشید چون جام پر شراب فروی میریزد و باد این اسب،اسب سرکش ناشاد آشفته یال و سم به زمین کوبان در کوچه باغ دهکده
می پیچد یـــاد از تـــو می کنــم آیا دوباره بازنخواهـــی گشت ؟ و من
از شهریان بریده به ده اوفتاده را تا شهر شور و عشق نخواهی برد ؟
آیا دوباره بازنخواهـــی گشت ؟ تا سبزه های دشت و ساقه لاله عباسی و بوته های پونه وحشی به رقص برخیزند تا آب چشمه گرد سفر را
زان روی تابناک بشوید و از تن تو ،این تن تندیس مرمرین گرد و
غبار خاک بشوید آیا دوباره بازنخواهی گشت ؟ آیا سمند سرکش را چابک سوار چیره نخواهی شد ؟ چون تک سوارها،هر روز گرد دهکده هی هی کنان طواف نخواهی کرد ؟ آنگه مرا رها شده از من راهی کوه
قاف نخواهی کرد ؟ بیهوده انتظار تو را دارم دانم دگر تو بازنخواهی
گشت هر چند اینجا بهشت شاد خدایان است بی تو برای من
این سرزمین غم زده زندان است در هر غــــــروب در امتداد شـــب من
هستم و تمامت تنهایی با خویشتن نشستن در خویشتن شکستن این راز
سر به مهر تا کی درون سینه نهفتن گفتن بی هیچ باک و دلهره
گفتن یاری کن مرا به گفتن این راز باز یاری کن ای روی تو به
تیره شبان آفتاب روز مــــــی خــواهــمـــــت هــنـــــــوز . . . "حمیــد مصدق" دلم گرفته اي دوست! هواي گريه با من
گر از قفس گريزم، كجا روم، كجا من؟ كجا روم؟ كه راهي به گلشني ندانم
كه ديده برگشودم به كنج تنگنا، من نه بستهام به كس دل، نه بسته دل به من كس
چو تخته پاره بر موج، رها، رها، رها، من ز من هر آنكه او دور، چو دل به سينه نزديك
به من هر آنكه نزديك، ازو جدا، جدا، من! نه چشم دل به سويي، نه باده در سبويي
كه تر كنم گلويي به ياد آشنا، من ز بودنم چه افزود؟ نبودنم چه كاهد؟
كه گويدم به پاسخ كه زندهام چرا من؟ ستارهها نهفتم در آسمان ابري -
دلم گرفته اي دوست! هواي گريه با من . . . "سیمین بهبهانی"
برچسبها: خسته ام مثل در آغوش کسی جا نشدن

برچسبها: تو قرص ماهی و من برکهای که میخشکد, خود این خلاصه غمهای روزگار من است

برچسبها: امشب بذار از اشک خالی شم, من عاشقم, گریه واسم خوبه
با کی صحبت کنم این لحظه ها ، با تو ؟ ؟ ؟
من از اون لحظه ای که رفتی فهمیدم . . .
یه وقتایی نباید خیلی تنها موند . . .
فقط موندم چه جوری می شه قلبی رو . . .
دارم با عکس تو شب می کنم روزو . . .
همین جوری بمونه مبتلا می شم . . .
تو می خوای منطقی باشم تو این روزا . . .
من از دیوونگیمه که دوسِت دارم . . .
با کی صحبت کنم این لحظه های تلخ . . .
یه حسی مانعم می شه بگم برگرد . . .
برچسبها: میثم ابراهیمی, تو چی می فهمی از قلبی که آشوبه
برچسبها: غرق تو می شم بلکه دریا شم, بیزارم از اینکه تمام عمر از روی عادت عاشقت باشم

برچسبها: منم و حسرت با تو ما شدن, تویی و بدون من رها شدن
برچسبها: باران که می بارد تـــــو می آیی

برچسبها: عشق های قبل از تـــــو سوء تفاهم بود

برچسبها: واسه برگشتن از فکرت دیره, داره فکرت دنیامو می گیره

برچسبها: بس که طواف کردمت مرا به حج نیاز نیست

برچسبها: برگشتنت, همان قــــدر محال است ؛ که خیال میکردم رفتنت

برچسبها: دل خوشم به بودنت, حتی در کنار او

برچسبها: زمین پـر از دریاست, میترسم از چشم های شور دنیا

![]()
برچسبها: دوباره دلم واسه غربت چشمات تنگه
| Design By : Pichak |



